ای مالک: اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،فردا به آن چشم نگاهش مکن.
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی...
یاداشتهایی از عبدالخالق قایدی
ای مالک: اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،فردا به آن چشم نگاهش مکن.
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی...
به نام پروردگار
به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس
زین خالی
براین زین خالی نه گردی٬نه مردی
دلا زین غم ار خون نگردی٬نه مردی!
بر این زین خالی٬یلی چون تو باید
من آن دل ندارم٬چه دردی!چه دردی!
نه من پرکنم جای همچون تویی را
کجا پر شود جای گُردی به گَردی
تو بردی زمن گوی در عشقبازی
ولی باختم من٬چه نردی!چه نردی!
گذشتن زسر٬سرگذشتی است خونین
دلا کی تو این ره٬به زردی نوردی؟
چه کردی٬چه کردی٬تو ای عشق با او!
تو ای عشق با او چه کردی!چه کردی!
قیصر امین پور
به نقل از کتاب تنفس صبح...
«موفقیت معلم عزیزم جناب آقای اسماعیل احمدی که با کسب رتبه یک آزمون دکترای جغرافیا، ورق زرین دیگری به اوراق طلایی این دیار افزود را به تمام همشهریانم تبریگ می گویم.»
به نام پروردگار زیباییها
اوقات فراغت ، دلپذیرترین لحظات برای همه انسان ها بویژه نسل جوان است.از آنجا که اوقات فراغت نقش بسیار تاثیرگذاری در زندگی جوان دارد، برنامه ریزی برای استفاده از این اوقات گرانبها که چون برق و باد در گذرند، از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
در شهر بردخون، جوانان شهر به دلیل فقدان امکانات،برنامه منسجمی برای گذراندن اوقات فراغت خود ندارند .این مهم اگرچه در ظاهر کم اهمیت به نظر می رسد اما در بلند مدت می تواند تاثیرات فراوانی را بر روند رشد علمی ،فرهنگی و اجتماعی شهر بگذارد.
مطالب زیر که در قالب نامه ای به متولیان شهر، ارسال خواهد شد درصدد است با تحلیلی کوتاه ، اهمیت غنی سازی و مدیریت اوقات فراغت جوانان را روشن کند.
بسمه تعالی ۳۰/۵/۸۸
بشر در گذر زمان با پدیده های گوناگون اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و ...برخورد می کند ، اما آنچه که از این پدیده ها از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است ، توجه و اهتمام به پاره ای از مسایل اجتماعی انسانها از سوی نهادهای خدمت و قدرت می باشد.
از میان اقشار و لایه های هر جامعه گروهی موثر و تاثیرگذار وجود دارد که به نوعی سرمایه اصلی آن جامعه بشمار می آید و تعادل روانی جامعه را حفظ می کند که آن هم قشر جوان می باشد.وقتی به ارزش این گروه و نقش اساسی آن در روند روبه رشد یا روبه ضعف هر منطقه یا شهر می نگریم به یک نکته بسیار مهم برمی خوریم و آن اینکه وقتی کودکی متولد می شود ، سرمایه های زیادی هزینه می گردد تا تبدیل به یک جوان شود ،پس منطق حکم می کند این هزینه ها که به عنوان سرمایه گذاری بر روی هر انسان محسوب می شود در یک جدول زمانبندی مشخص میوه این سرمایه گذاری به بار بنشیند.
اما مسئله ایی که وجود دارد و متاسفانه به فرهنگ حاکم دربخش بردخون نیز تبدیل شده است، اینست که شما به عنوان متولیانی که دستی بر قدرت و خدمت دارید در چارچوب عملکردی خود برنامه ایی برای مدیریت اوقات فراغت جوانان ندارید و همین امر باعث بوجود آمدن معضلات پیدا و پنهان گوناگونی شده است.
جوان این شهر ساعات زیادی از شبانه روز را در محیطی غیر از خانه سپری می کند و این یعنی اهمیت وافر از منظر توجه و التفات داشتن به محیطی که جوان ما بیش از خانه در آن حضور فعال یا نیمه فعال دارد.
با این اوصاف ،نکته ی اساسی که وجود دارد و علت اصلی نگارش این مرقومه نیز بشمار می آید اینست که شما به عنوان متولیان مردم چه راهکارها وتدابیری را برای مدیریت و غنی سازی محیطی اندیشیده اید که جوان این شهر بیش از نیمی از وقت خود را در آن سپری می کند.
نگاه و جستاری کوتاه به زمان گذشته و حال نشان می دهد که به دلیل عدم انجام بسیاری از ضروریات که می بایست در جهت غنی ساختن اوقات فراغت جوانان و نوجوانان شهر انجام گیرد حال و فضای شهر بسیارنگران کننده وچالش برانگیز است.
اگر اندکی پرده ها را کنار بزنیم و واقع بینانه تر نگاه کنیم ، در می یابیم که در مدت چند سال اخیر جوان این شهر به گونه یی دگرگون شده است.ساکت بودن در کنار بی روح بودن شهر بسیاری از جوانان را به اعتراض،چالش،انزوا و سکوت وادار کرده است(رخ دادن بسیاری از تصادفات که تلفات جانی بسیاری را به بار آورده است در کنار رشد روزافزون بزهکاری را می توان مدعایی محکم بر صدق این گفتار به حساب آورد).
موجودیت ،غنا،اصالت و سالم بودن فرهنگ هر شهری تا حدود زیادی به چگونگی گذراندن اوقات فراغت مردم آن شهر بخصوص نسل جوان و نوجوان آن شهر بستگی دارد.
اما جوان همشهری ما برای گذراندن اوقات فراغت و بروز شادی نهفته وجودش از هر نوع مناسبات تفریحی بی بهره است و از میان خیل عظیمی از امکانات تفریحی که حق طبیعی اوست فقط یک خیابان آسفالته را پیش رو دارد.
بسیاری از جوانان کم در آمد همشهری ما که روزی کودکان پر هزینه دیروز بودند ، امروز به آسانی فقط برای درک چند لحظه شاد بودن قادرند با هزینه ایی اندک به انواع مواد مخدر دسترسی پیدا کنند در حالیکه از حق داشتن و برخوردار بودن از شادی های معقول نظیر استفاده از امکانات تفریحی و ورزشی محرومند.
در عصر انفجار اطلاعات و عصر دانش بسیاری از دانش آموزان این دیار علاقمند هستند که به هنگام آسودگی از فعالیت های تحصیلی ، بر اساس دلبستگی ،علایق و استعدادهای فردی در پی فعالیت هایی باشند که بتوانند آنها را به دور از الزامات و محدوده مجبوریتهای تحصیلی و خانوادگی ارضا کرده و موجب شکوفایی درونی آنها شود ، درحالیکه شرایط فعلی شهر ما در پایین ترین سطح ممکن نیز قادر به مهیا کردن شرایط مورد نظر نمی باشد.
در این چند سال اخیر به رغم رشد اقتصادی شهر و همچنین رشد معیشتی مردم ،مشکلات و ضعفهای مربوط به گذراندن اوقات فراغت از قبیل نداشتن امکانات سالم تفریحی ،نداشتن برنامه های صحیح و اصولی برای شاداب سازی محیط و همچنین عدم اجرای سیاست های مناسب فرهنگی و اجتماعی زیان های پنهان زیادی به جوانان این شهر وارد شده است و موجب انحراف نخستین بسیاری از جوانان به سوی تفریحات ناسالم شده است.
متولیان محترم
با توجه به فناوری اطلاعات و تبدیل شدن دنیا به دهکده ایی واحد انتظارات جوان (تحصیلکرده و بازمانده از تحصیل) نسبت به سالهای قبل دگرگون گردیده است.
امروز در عصر هزاره سوم نیازهای جوان بردخونی را نیز به مانند جوان پایتخت نشین می باست مورد توجه قرار داد ،مدیریت نمود ،در برخی از موارد با حضور خود جوان به بحث و تعامل گذاشت و با مشورت خود جوان به ساختن و پرداختن شهری پرداخت که نشاط را دو چندان کند و نیرو را به سوی امور مثبت به حرکت در آورد.
شرایط پیچیده امروز ، نیازهای گوناگونی را از جوان طلب می کند ، پس شما موظفید با نهایت تلاش خود در پی ساختن محیطی باشید که از هرگونه اصطکاک روحی به دور باشد ،مبرا از سردرگمی و تکرار باشد و کمترین هیجان منفی را ایجاد کند.
تقابل فرهنگی امروز دنیا مسئولیت شما را بسی سنگین تر از پیشینیان کرده است، پس شعار زدگی ،غوغا سالاری(که در برخی از نهادها دیده شده است)، گفتن و عمل ننمودن ، وقت و زمان را نادیده گرفتن برای جوان معضلاتی را بوجود می آورد که گاهی اوقات ممکن است او را به گونه ای در برابر پدیده های اجتماعی منفعل سازد که جوان ما را در پاسداری از بزرگترین تحول فکری ایرانیان (انقلاب اسلامی ایران)به شک و تردید بیندازد.
امیدوارم موارد فوق اهمیت غنی سازی و شاداب سازی محیط را مشخص کرده باشد و بتوانند ضمن از بین بردن نگاه تزئینی به مسئله اوقات فراغت جوانان شهر، برای سالهای آتی خدمت شما چاره گشا باشد.
با تشکر
عبدالخالق قایدی
عقاب وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه یک صخره ، به انتظار یک اتفاق می نشیند!
می دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از روبه رو بیاید.
عقاب به محض اینکه آمدن گرد باد را حس کرد ، بال های خود را می گشاید و اجازه می دهد باد، او را با خود بلند کند.به محض اینکه طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد،این پرنده بلند پرواز سر خود را به سوی آسمان بلند می کند و عمود بر طوفان می ایستد و مانند گلوله توپی ،به سمت بالا پرتاب می شود.
عقاب آنقدر با کمک باد مخالف، اوج می گیرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و آنگاه با چرخش خود به سوی قله مورد نظر، در بالاترین نقطه کوهستان، مأوا می گزیند.
خوب به شیوه عقاب برای بالا رفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می ماند ، حادثه ای که برای مرغ های زمینی ، یک مصیبت و بلا است.
او منتظر طوفان می نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد ، به نفع خود استفاده کند.
انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی شود .
به طور اساسی در قانون بقای طبیعت ، تقلای بقای نیروهای منفی ، ایجاب می کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی ، همیشه بیشتر از جریان موافق شما باشد.
پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد ، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود.بنا براین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ می دهد به جای عقب نشینی ، سرخوردگی و واگذار کردن میدان ، بی درنگ عقاب گونه جشن بگیرید و این رخداد نا خوشایند را به فال نیک گرفته و سعی کنید در لابه لای این حادثه به ظاهر نا مطلوب ، خواسته و طلب مورد نظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف ، خود را به خواسته خویش نزدیک سازید.
نیرویی که قرار است باعث صعود شما در اقسام مختلف زندگی شود ، توسط همان کسانی فراهم می شوند که در حال حاضر ، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی تان را دارند. این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تامل ، آمادگی ، صبر و تدبیر به موقع ، از این نیرو برای بالا رفتن و اوج گرفتن استفاده کنید.
دوستان
هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی خود گله مند نباشید.
اینان مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند شاید هرگز صعودی در زندگی تان حاصل نگردد.
یکی از اصولی که بر پایه ی آن اروپای مدرن بنیان گذاتشته شد ، انسان محوری و قرار دادن انسانها در راس و محور امور بود. تاریخ گواه و شاهد است که چنین دولتهایی در پیمون مسیرهای ترقی موفق بوده اند و مسیرهای توسعه را هموارتر یا فته اند.
این روزها یکی از معضلاتی که گریبان وجهه ی بشردوستانه کشورمان را گرفته و این وجهه را خدشه دار نموده است ، بدرفتاری برخی از مردم کشورمان با هموطنان دیروز و همسایگان آواره امروزمان است(البته سیستم امنیتی و نظامی کشورمان نیز در اکثر مواردی از این قبیل نه تنها حمایت کننده بلکه توجیه کننده این اعمال ضد انسانی است).
کارگران و مهاجران افغانی که از بد روزگار بسیاری از آنها در کشور ما ساکن شده اند، این روزها به خشم خداوندی گرفتار و از رحمت بشری محرومند.
بسیاری از وقتها با دیدن آنها به تفکر فرو می روم و از معجبات خلقت شگفت زده و متحیر می شوم.
کار بی حق آنها در نظر برخی از هم وطنان تنگ نظرمان و حتی خود افغانیها به گونه ای عینی و بدیهی شده است که سخن گفتن از آن در زمره ی خرق عادت و در حد قصه سرایی و افسانه پردازی است.
صفحه ی حوادث روزنامه ها مملو است از تیترهایی با محتوای مرگ یک افغانی که بر اثر عدم رعایت اصول ایمنی توسط کار فرما رخ داده است.
مرگ یک انسان...
مرگ یک موجود زنده...
مناظر بسیاری از شهرهای ایران پر است از کارگران افغانی که جان خود را عرضه می کنند تا چون بردگانی آزاد سخت ترین کارهایی را که کارگران ایرانی با هزا ران اما و اگر و قانون و قاعده انجام می دهند ،بی هیچ حرفی و سخنی انجام داده و شب هنگام بدن نیمه مرده شان را مثل لاشه ای متحرک در خانه ای فاقد نرم های طبیعی سکونتگاه ولو کنند و صبح با بدنی که حداقل بیست ساعت به استراحت نیاز دارد برخیزند و دوباره تکرار و تکرار رنج دیروز... .
اگر چه وضعیت بحرانی حقوق مهاجران در کشورهای صاحب تمدن دیگر نیز وضعیتی مناسبتر از کشور خودمان را دارا نمی باشد ، اما بنده در عجبم چگونه در کشور ما، که با نام اسلام و با اصول برابری و برادری اسلام آذین بندی شده است ، مسئولان حکومتی کشورمان در مقابل این همه قساوت و عدول از حق که شامل تنبیه بدنی بی چون و چرا ، عدم پرداخت حق الزحمه ، تلکه کردن مال و دهها مورد دیگر که توسط بر خی از مردم کشورمان و متاسفانه اینگونه که از شواهد بر می آید توسط برخی از پرسنل نیروی نظامی وابسته به دولت انجام می گیرد نه تنها سکوت نکرده بلکه در مواردی توجیه کننده کار آنها نیز هستند.
گویا رشته کلام ما را بر آن می دارد که مجددا برای حمایت از قشر جدید جامعه (به اعتقاد بنده باید شکل گیری قشر جدیدی در جامعه به نام قشر مهاجر که همان آورگان افغان هستند را بپذیریم) گذری به تاریخ بزنیم.
هم قانون و هم تاریخ صدق می کند که هر آن کسی که در آبادانی کشوری سهیم شده و یار شاطر و نه بار خاطر مردمان سرزمینی شود ، مستحق بهره مندی از مزایا و حقوق دانسته می شود.
گذشته و تاریخ این کشوری چون چراغی روشن گواه است که در رنجهای دهه اول جنگ و عرق ریزان دهه دوم سازندگی و کوششهای دهه سوم توسعه ، کارگران و مهاجران افغانی چون موجوداتی نجیب و بی توقع با این مردم و سرزمین همراه بوده اند.
اگر صدام بمبی بر خانه ای می افکنده ، زنان ،کودکان و مردان افغانی در کوره پز خانه آجر می ساختند و در گرمای سوزان می ایستادند تا دوباره کا شانه ای برای یک ایرانی بنا نهند.
اگر غرب تحریمهای پیاپی و چندین ساله اش را بر ایرا ن شدت می بخشید این کارگران افغانی بودند که تیشه بر سنگ کوهها می زدند ، بیل به دست می گرفتند و انواع و اقسام رنج های طاقت فرسا را متحمل می شدند تا ایران به پرتگاهای اقتصادی سقوط نکند.
کار گرانی که در گنداب گاو داریها و مرغ داریها شیر و گوشت و تخم مرغ ایران را تولید می کردند.
و صدها نمونه ی دیگر از خود گذشتگی ها که این گار گران نگون بخت برای ما ایرانیها انجام داده اند.
پس کار و رنج کارگران افغانی برای آبادانی ایران در نگاهی انسانی که از لحاظ منطقی هم اثبات شد ، می تواند برای آنها اثبات حق باشد.
و اما مساله اساسی اینست که چرای جمهوری اسلامی ایران این حق را به رسمیت نمی شناسد و برای رسیدن به این مقصد چه باید کرد؟
۰۰۰برجسته ساختن مباحث حقوق بشری جهت حساس نمودن مردم :
نوع نگاه مردم به مهاجران کارگر در هر کشوری به ساختار اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی ، حقوقی ، تاریخی و عواملی از این دست بستگی دارد.
پس اگر سازندگان سا ختار در کشور ما که همان مراکز آموزشی و رسانه ها هستند به این امر مهم توجه نمایند و مردم را از مبا حث حقوق بشری و وظایف متقابل انسانها در برابر یکدیگر بدون توجه به نژاد، دین ، ملیت و مواردی از این قبیل آگاه نمایند ، می توان امیدوار بود که خروجیهای این سا ختار نسبت به چنین نقض حقوقهایی حساسیت نشان داده و در صورت لزوم مقابله کنند.
۰۰۰دادن تابعیت (حداقل با محدودیت های زمانی )به آوارگان افغانی
با استناد به اصل چهل و دوم قانون اساسی ، دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است مطابق قانون به افرادی که به دلیل شرایط نا مساعد کشورشان به کشور پناهنده شده اند ، تابعیت بدهد.
متاسفانه به دلیل عدم تابعیت ، مهاجران افغان زیر چتر حمایت قانون قرار نمی گیرند و بسیاری از کار فرمایان با کدورت و بی انصافی تمام ، حق این زحمت کشان را مصادره و غرور آنها را خدشه دار می کنند.
در پایان اگر چه مثل همیشه معنتقدم ، این نوشته در برخی از موارد ،بخصوص در موارد قانونی و حقوقی اشکالاتی دارد ولی امیدوارم و خوش بین نسبت به اینکه این نوشته ی کوتاه و ناقص بتواند چراغ طرح و ادبیات جدیدی را در جهت احقاق حق این قشر زحمت کش در آینده روشن نماید.
امروز در سایه سار خاطرات گذشته ام، نشسته ام و صحیفه دلم را ورق می زنم . می خواهم از میان مزارع سرسبز عصمت سرسبز ترین واژه ها را بچینم و در حریری از عاطفه بپیچانم و نثار وجود بهاری کسی کنم که زمین لبخند آفتابی اش را از بام دستان او به یادگار دارد .
او زلال جویبار جاری در دشت شرافت است .
او پلی است میان خاک و خدا .
او معلم است .
او را می گویم ، او که در بیکران باورم رویید ، او که الفبای الفت را در کلاس کرامت برایم تفسیر کرد او که پنجره های پاکی را برای گشود و دلم را به سمت مهربانی ، به سمت افق های روشن ، و به سمت سخاوت کشاند .
آری او معلم بود .
امروز را به خاطر می آورم که در اولین گام همپای دوستان کوچکم که دل هایی بزرگ داشتند که بدست گرفتم . دستان گرم و مهربانی به کمک انگشتان ناتوانم آمد ، تا امید و تلاش را بر صفحه دلم حک کند و همراه با کشیدن صدا ها و کردن کلمات الفبای عشق را آرام آرام به من می آموزد . روزهایی را به یاد می آورم ، که در سیاهی نفس می کشیدم ، روزهایی که با دل روز هایی که شرجی روستای کوچکمان به کمک شرطه های همیشه معلق ، از من پسر چرکینی ساخته بود ، روز هایی که ... اما تو سوار بر آن ابلق یال آسمانی آمدی
آمدی و سایه نارون کلامت را بر سرم سایه گسترانیدی ، آمدی و چگونگی تدریس و ترسیم عشق را نشانم دادی ، آمدی و مرا به دیدار قله هایی بردی که تا خدا قد کشیده بودند . تو بذر نام مردانی را در کویر لم یزرع وجودم که اینک به دشتی پر شکوفه می ماند ، افشاندی . من از تو آموختم چگونه قلم به دست بگیرم و از چشمه سار جاری کوهستان کرامت سیر بنوشم .
معلم
لبخند پر مهرت رویای شیرین سال های آتی را برایم به ارمغان آورد .
معلم
من با نگاه تو به فردا ها ( آن روزها ، تنها آرزویم در کنار معلم شدن این بود که تمام حروف الفبا را یکجا بیاموزم و با پیوند واژه ها ، دوست داشتنی ترین جملات را تقدیم تو کنم .)
آن روزهای شیرین ، چه زود رفتند ...
همان روزهایی که تو بدون دغدغه های مادی بر آستانه در کلاس می ایستادی و کودکی هایم را با آب ، بابا ، حسنک کجایی ، وزیر علی فداکار تزئین می کردی .
همان روز هایی که تمام خوشبختی تو در درس خواندن من خلاصه می شد ، همان روزهایی که تو با تمام انسان های دنیا فرق داشتی ، چون تو در اندیش تعویض متناوب اتومبیل نبودی .
تو ، چون تو معلم بودن برایت کافی بود ، نمی خواستی دکتر شوی ، نمی خواستی رئیس شوی.
همان روزهایی که ماه و ستارگان آسمان را می چیدی و به دفتر بچه ها پیوند می زدی و چقدر دوست داشتم جزو کسانی باشم که آسمان دفترشان پر از ماه و ستاره می شود .
معلم
اینک همان دانش آموز کوچک تو که روزی دز جواب سؤال تو که می گفتی در آینده می خواهی چکاره شوی؟ از معلم شدن می گفت پس از گذشت سال ها خود باغبان اندیشه های نو و احساساتی پاک شده است . باغبان گل های امروز و نهال های فردا .
و اما سخنی با خدا ؟
خدایا ؟ نمی دانم ، وقتی یک معلم در حال تدریس را می بینی ، از خلیفگی انسان بر روی زمین چه لذتی می بری ؟
کاش می دانستم ...
ورزش ایران در سالی که امروز آن را پارسال می خوانم ، با زهم پر افت خیز ظاهر شد و ایضا پر حاشیه.
در المپیک 2008 پکن با عنوان پنجاه و یکمی ناشی از تنها دو مدال طلا و برنز ، ناکام شدیم تا واقعیتهای ورزش ایران دگر بار رخ بتاباند و چند صباحی بحث دلیل و دلایل ناکامی ها نقل محافل باشد و گروهی تنها برای خالی نبودن عریضه ،جلساتی را دور هم نشسته و بررسی نمایند که چرا با وجود سرمایه گذار ی های کلان سهم مان در جدولهای مدالی نازل بود.
با این همه اگر شما تا به امروز نتیجه ای مرتبط با این تحقیق و تفحص دیده اید ما را باخبر کنید که باعث مسرت خواهد بود.
اما دریغ که انگار در ورزش ما آب از آب تکان نخورده تا همه سفت و سخت مسئولیت هایشان را بچسپند.
المپیک تمام شد،در جلسات متعدد دلایل ناکامی کارشناسی شد،پست های سازمانی جا به جا شد و برای المپیک آتی (پکن) برنامه مدونی داده شد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.
اما ورزش و در رأس آن فوتبال که در کشور ما پیوند عمیقی با عواطف مردم دارد (در رابطه با عملکرد ضعیف تیم ملی فوتبال و شکست مقابل عربستان) بار دیگر لجونانه گریبان مسئولان ورزشی کشور را گرفته تا هرکدام از آنها برای فرار از انتقادات وارده ،منطقه ای خوش آب و هوا را انتخاب کرده و در گوشه ای از آن به عزلت بنشینند.
در یک و دو سالی که پشت سر گذاشتیم فوتبال ایران در جهت آمادگی برای حضور در بازیهای مقدماتی جام جهانی آبستن حوادث زیادی بود.
علی کفاشیان مرد خندان و معتقد به مدیریت خنده
علی دایی اسطوره جاودانی و شهریار افسانه ای فوتبال ایران
و مهدی تاج مرد زیرک و هزار جهره فوتبال جدید ایران (با هزاران مسئولیت پیدا و پنهان)
به شیوه کردانیسم پا به ساختمان فدراسیون فوتبال گذاشتند تا سکان هدایت تیم ملی را تا سعود به جام جهانی به دست گیرند.
اما همانگونه که پیش بینی می شد حس امپرالیستی ، عدم توانایی فنی و صدها دلیل دیگر، باعث شد مردانی که با ادعای نجات فوتبال ایران آمده بودند، نتوانند آن چنان گره ای را از تیم ملی باز کنند و تیم ملی پس از پشت سرگذاشتن یک سری مسابقات ناپلئونی ،در مقابل چشم هزاران نفر از ایرانیان در مقابل رقیب فراتر از سنتی خود طعم تلخ شکست را بچشد.
مسئولان رده بالای کشور هم در اقدامی تمسخر آمیز یکی از سه ضلع مثلث زرد( همان شهریار مغرور و بین اللمللی فوتبال ایران یا به تعبیر دیگر ضلع سوخته مثلث )را برکنار کردند تا ضمن شیرین کردن کام مردم وتغییر جهت انگشت مقصر یاب آنها ، سرپوشی بر بی لیاقتی خود بگذارند.
سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل
علاجی کن کز دلم خون نیایید
از میان فروان مشکلات فوتبال ایران چند مورد را متذکر می شوم.
1. تغییر در فوتبال ما می بایست معقولانه صورت بگیرد.
فوتبال مثل آب حوض نیست که یک روزه کثیف شود ، سبزی بزند تا سریع عوضش کنیم. فوتبال یک جریان آرام و درونی است که خیلی نرم و خزنده راهش را می رود و مسیرش را پیدا می کند.
مانع شدن از رشد نرم فوتبال که در کشور ما به وفور یافت می شود ، آرامش فوتبالمان را به هم زده است.
2. آزمودن و خطا باید از صحنه ی فوتبال ملی حذف شود.
فوتبال ملی ما نباید مکانی برای تجربه اندوزی مربیان جوانی چون امیر قلعه نویی ، افشین پیروانی ، علی دایی و مانند اینها قرار بگیرد.
3.نخبگان ورزشی فوتبال ایران می بایست نحوه صصحیح انتقال پیام را یاد بگیرند.
بسیاری از نخبگان فوتبالی ایران که تجارب و افکار آنها می تواند به صورت بسیار مناسب در اختیار پیشرفت فوتبالمان قرار بگیرد ،نحوه صحیح انتقال پیام را درک نمیکنند و افکارشان را در جهت تخریب و به صورت معکوس منعکس می کنند.
مجادله های پوچ علی دایی و محمد میلی کهن را می توان مثالی از نمونه بالا ذکر کرد.
علی دایی و محمد میلی کهن هر دو در یک جامعه (ایران ) رشد کرده اند.
آنها منظور هم را نمی فهمند و نمی توانند منظورشان را به هم بفهمانند . پس گلاویز می شوند ، فحش می دهند ، دعوا می کنند و هر لحظه در پی حذف یکدیگرند. حذفی که دلیلش فکری و فنی نیست بلکه شخصی و روانی است.
4.تغییر در فدراسیون و تیم ملی فوتبال باید ریشه فنی پیدا کند.
تغییر هیچ وقت دوست داشتنی نیست ،اما باز اگر ریشه فنی پیدا کند ،می توان به آن لبخند زد.
ما هر سال چند بار یا هرچند سال یک بار حرف از تغییر می زنیم، چون تکلیفمان با خودمان روشن نیست ، سبک نداریم و ناگهان به جایی می رسیم که نفس تنگی گرفته ایم و تغییر را داد میزنیم.
پس ترمز دستی را می کشیم ؛ در برهه ای قلعه نویی را نابود می کنیم، در برهه ی مهدوی کیا و کریمی را کنار می گذاریم، علی دایی را محو می کنیم و بالاخره به هر دری می زنیم تا به جام جهانی برسیم.
در جام جهانی با بدترین نتایج حذف می شویم ، برمی گردیم و ناگهان می بینیم فوتبال ملی هیچ تغییری نکرده است پس دوباره تغییر می دهیم تا دلمان خنک شود.
5. باید برای فوتبال ملی چشم انداز ترسیم شود.
شایدتکرار این موضوع خاطر مخاطبان بزرگوارم را آزرده ه کند اما چاره چیست؟
قرار گرفتن در مسیر پیشرفت ، استراتژی ، برنامه ریزی ، و مدیریت خاص خود را می طلبد.
نگرش ، برنامه ریزی، اقدام و سرمایه گذاری ما در صورتی می تواند مسبب پیشرفت فوتبال کشورمان واقع گردد که در جهت رسیدن به پاردایم مشخصی قرار بگیرد.
تقدیم به هم میهنان عزیزم
(نوروز مبارک)
چشم هایم را در پنجره ای پاییزی کاشته ام ، شاید بهار در مقابل دیدگانم سبز شود . آتش در سماعی سرخ و زرد ، شعله شعله می رقصد.« اسفند» دود کنید ، اینک « فروردین » ، بانوی سبزپوشان کهکشان ، حجله حضور را انتظار می کشد ، انتظاری سبزسبز .
زمین آغوش گشوده است ، خاک لب تشنه باران است ، باد بوی بابونه ها را در بستر باغ پیچانده است و تا بهار ، تنها یک « تندر» فاصله باقی است .
بلبلان بر شاخه های شکوفه آذین نشسته اند و بلندترین بهاریه های را در باور باغچه زمزمه می کنند .
اینک بهار، این سبز ماندگار ، با خورجینی از ترانه بر دوش و زنبیلی از ترنم در دست از فراز فاصله ها به دره های سبز سرازیر می شود و عشق می پراکند . تمام تقویم ها تازه ترین بهار را تقدیم خاک می کنند . رایحه رویش ، رودها را راهی می کند . چشمه ها چشم باز می کنند . شاپرک ها شاهد شروعی شورانگیزند . قاصدک ها قصه طلوع می خوانند . کبوتران از پل رنگین کمان بالا می روند . خورشید خاطره انگیزتر می تابد . جنگل جغرافیاییاز شکوفه هایی است . خاک سبز پوشیده است . آسمان آبی تر از دیروز در مدار مهر می چرخد . فردا جوانه ها در جنگل های عشق ، جشن تولد طلایی کندم ها را به لبخند جان بخش نسیم برگزار می کنند و من پر از راز رویش می شوم ، بهار را بو می کنم . احساس هایم بلوغ سرخ گیلاس را درک می کنند . با سینه سرخان مسافر راهی می شوم تا در شب شعر شاپرک ها ، فانوس عشق بیاویزم .
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سال خوب وخوشی را از درگاه خداوند متعال برایتان آرزومندم.
امشب شبی است که آن شب را از همه ی شبهای تاریک زندگیم دردناک تر می پنداشتم.
شرجی دلگیر تیر ماه بوشهر
غزل خداحافظی خواندن با همدمان دوران دانشجوئیم
با بهترین دوستت آمدن و بدون او رفتن
و صدها دلیل دیگر کافی است،تا امشب را با کوهی از اندوه در دل و دریایی از اشک در چشم شب را به صبح برسانم.
خدای مهربانم ؛ صبور و جسورم کن:
صبری که بتوانم...
جدایی از منجی دوران دانشجوئیم را ،که روح سرگشته ام را صبر و قرار وروشنایی دوباره بخشید ، تحمل کنم.
صبری که بتوانم...
با آن همراه همیشه خندانم، که با هم غزل معلم سرایی سر می دادیم و شبها در کنار ساحل زیبای خلیج فارس از یکدیگر اندوه زدایی می کردیم، خداحافظی کنم.
جسارتی که ...
چشم در چشم منتقدان سیاسی ، اجتماعی و ... بایستم و بگویم و جودتان برایم با ارزش تر از افکارتان است.
جسارتی که ...
من مغرور، غرور کاذبم را کنار بزنم و با ترفندی به همکلا سی هایم بفهمانم جدایی از شما برایم سخت دشوار است.
.
.
.
چاره چیست؛باید رفت تا به رسیدن رسید.
تیر ماه 87
آخرین صبح دوران دانشجویم
آن روز که با دوست صمیمی ام (غ.م) ورود به شهری مدرن تر از شهر خودمان را در وجودمان جشن گرفتیم ، جدایی از آن شهر مدرن را دور تصور می کردیم.
امروز آخرین روز حضور من در تربیت معلم علامه طباطبایی بوشهر بود.
دل کندن از دوستانی که هروقت دلم از دلی می گرفت،با دل پاکشان ، دلم را با کلامی از ته دل طراوت و تازگی می بخشیدند ، برایم سخت دشوار و دل گیر بود.
بغض ،ناجوانمردانه گلویم را می فشرد. همکلاسی هایم که امروز ، بدرقه کردن خالق (خودم) را به خواب شیرین صبحهای تربیت معلم ترجیح داده بودند، به اتاق 4 آمده بودند.
همکلاسی های همخانه ای که امروز دست تقدیر ما را از هم جدا کرد.
بغض امانم را بریده بود.صورت و دست های اشک آلود دوستانم را بوسیدم و در حالی که آخرین نگاهم را به نگاهشان گره زده بودم و خاطرات با هم بودنمان را مرور می کردم، با خلعت معلمی و کوله باری از خاطرات رنگین (تنهای تنها) به شهر خودم بازگشتم.
بر روی درب کمد اتاقم نوشتم:
چه زود می گذردشادی هاو غم ها،داشتن ها و نداشتن ها،خواستن ها و نخواستن ها، دوری ها و دلتنگی ها ، آرزوهای کوچک و بزرگ، و همیشه رویایی از اینها باقی می ماند و چون خاطره ای شیرین در گوشه ای از ذهنمان جا خوش می کند.
تیر ماه 87
و امروز من معلم شدم...
نگاه کنجکاوانه و پرسشگرکودکان معصوم مدرسه به مدیر-آموزگار جوان مدرسه کوچکشان؛زندگی را برایم به گونه ای دیگر تعبیر کرد.
امروز با هزاران هزار دلگیری از مسؤلان بزرگ و کوچک که هر کدام به نوبه ی خود،مقدمات عدم ادامه تحصیلم در رشته ی علوم سیاسی را فراهم کرده بودند،وارد مدرسه ای شدم که تا محل سکونتم 25کیلومتر فاصله داشت.(باورم نمی شد که معلم شده ام).
با آموخته هایی که از مدیر مورد علاقه ام (حسین شهری) و استاد بزرگوارم (مجید عابدی) در مقاطع ابتدایی و متوسطه آموخته بودم،دانش آموزان را به سوی کلاس فرا خواندم تا خودم را به آنها معرفی کنم.
من عبدالخالق قایدی،مدیر و آموزگار کلاس دوم و پنجم شما هستم.
امیدوارم،در این سال تحصیلی که در کنار هم هستیم، لحظات خوب و خوشی را با هم سپری کنیم. انتظار من وهمکارم از شما فقط درس خواندن نیست،درس خواندن شما در کنار اخلاق و رفتار خوب شما برایمان پسندیده و قابل قبول است.
پس از ارائه سخنان آغازین ، بچه ها را به حال خود ،و خودم در زیر سایه ی درخت مدرسه قصه های دوران کودکیم را مرور کردم.
امروز به یاد روزهایی افتادم که ...
سخت ترین کار مدرسه ام ، معرفی کردن خودم در جمع همکلاسی هایم بود.
آن روزهایی که با روح پاک و معصوم کودکانه ام ،هنگام تصحیح برگ املاء،با عکس امام خمینی که بالای تابلو نصب شده بود،درد دل میکردم.(تفاوت انتظار دیروز و امروزم از امام دلم را می شکند).
آن ر وزهایی که معلم را خدا می دانستم و در رؤیاهایم همیشه نقش او را بازی می کردم.
آن روزها که شبهای امتحان را با گفتگو با خدای مهربان آن روزهایم به صبح می رسانیدم.(باج خواهی کودکانه از خدا).
آن روزها که جسورانه در پاسخ به سؤال ((در آینده می خواهی جکاره شوی؟))از معلم شدن می گفتم. معلم می خندید،من می خندیدم،و هر دو آن را دور می پنداشتیم .( معلمی که امروز به بهانه اختلاف عقیده در عین نزدیکی ،فرسنگها از هم فاصله داریم).
به آن روزهایی که مادرم همیشه کفش و لباس مدرسه ام را چند شماره بزرگتر می گرفت،تا ...
به آن روزهایی که بزرگترین غم و شادی زندگیمان...
مهرماه87
سوال راه راه ......................
از گورخری پرسیدم:«تو سفیدی، راه راه سیاه داری،یا اینکه سیاهی،راه راه سفید داری؟»
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
«تو خوبی ،فقط عادت هاب بد داری،یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟
ساکتی ،بعضی وقتها شلوغ می کنی ،یا شیطونی بعضی وقتهاساکت می شی؟
ذاتاً خوشحالی ،بعضی روزها ناراحتی،یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهات تمیزن،فقط پیرهنت کثیفه،یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسیدو پرسید و پرسید و بعد رفت.
دیگه هیچوقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون نمی پرسم.
1.گورخر یک استعاره است،از همه چیزهایی که سفیدندبا فاصله های سیاه،یا سیاهند با فاصله های سفید.
2.فاصله ها همیشه لازمند.سفید یکدست کسل کننده است و چشم را می زند.سیاه یکدست هم دلگیر است و خسته کننده، وقتی سفیدی،فاصله ای بین سیا هی ها می اندازد، چشم نواز می شود.فاصله های سیاه جاذبه می آفرینند و شوق عبوری ایجاد می کنند که به دنبال هر لحظه سیاه یک امید سفید می آید.
3.گورخر آمیزه ای از فاصله های سفید و سیاه است.این تویی که آنرا سیاه با راه راه سفیدیا سفید با راه راه سیاه می بینی.
4.سؤال تو از هر کس ،همان سؤال او از توست.تو همیشه خوش اخلاقی ،بعضی وقتها بد اخلاق یا همیشه بداخلاقی،بعضی وقتها خوش اخلاقی ؟
پیام:سؤال هایت را از خودت بپرس.جواب آنها در درون توست.
به نقل از کتاب چراغی در زیر شیروانی ،اثر سیلور استاین ،ترجمه طوبی یکتایی
روزی آمدیم با هلهله ، با اشک و فریاد، با آتش افروزی و سینه های گلوله نشان ، همه با هم ، با حنجره ای تمام فریاد زدیم: دیگر بس ، دیگر نمی خواهیم . دیگر استبداد را قبول نداریم ، فریاد ما لکه چربی شد بر لباس فخیم و فاخر قانون مندی اقتدار و قدرت در جهان . اسائه شدیم ، بی ادب و بی هیچ ملاحظه ای سمفونی آرام و خواب آلود «همین که هست »را در همه جا بی آبرو کردیم .
خار شدیم در چشم بی حیا و آبرومند تخت طاووس بی منازعه قدرت . آب شدیم در خانه مورچگان. ما، همین بی نهایت کوچک ها ، در هم بی نهایت ضرب شدیم وحماسه اتفاق افتاد . اکنون آمده ایم ، دست پا شکسته و بی رحم ، به خود می نازیم ، بی هیچ توشه و ره آوردی ، با اسم خدا آمدیم و مسئولیتی سنگین به دوش گرفتیم که کوه ها را خاضع و خاشع می کند. دل سوخته نوح در سینه ، عصای موسی در دست ، مروت و نیکویی مسیح در سایه و مهر محمدی بر پیشانی ، پیش آمدیم تا باورهای سالمند و جان سخت هزاره های پیش را فرو شکسته ، بروبیم .
فرعون و نمرود و عظمت شاهنشاهی بی شکست همیشگی قدرت را به دیوار کوبیدیم ، گل افشانده ، می در ساغر افکندیم . ولی دوباره قدرت جان گرفت و به دیوارمان کوباند .
پیر گفت : خود را باور کنید ، باور کردیم و سقف فلک نیز شکافته شد ، اما طرحی نو! امروز سال هاست که در این واژه آخر با تردید به خود می نگریم . چرا پیر را به یاد نمی آوریم و خود را دوباره باور نمی کنیم ؟
آن پیر می گفت : باید سعی کنیم تا حصار های جهل و خرافه را شکسته تا به سرچشمه زلال برسیم ، اما چرا امروز که در دریای خرافه گرفتاریم ، برنمی تابیم .
22بهمن یک جشن نیست ، یک روز هم نیست . 22 بهمن یک ادعاست ، تاریخ اعلام موجودیت است ، تاریخ به حساب آمدن ریز افزار هاست که در تجمع و اتحاد چه عزتی می آفرینند .
شاید دیگر فصل جشن گرفتن مردم برای یادآوری روزهای نمایش قدرت وحدت نباشد ، که کلمه آن را همه دیگر باور کرده ایم . 22 بهمن ، مبدأ تاریخی برای اثبات این مدعاست که «وقتی بیابیم ، اندیشه دیو و باطل رفتنی است ». یادمان نرود که با سرود ،نمایش ،نمایشگاه ، چراغانی و هیاهو ، این روز خدا را به آینده حواله ندهیم . از پشت خدا به سایه های دروغین خدا در سراسرگیتی دست تکان نداده ،چراغی راکه به ضرب خون قرمزروشن شد، بربالای سر بعضی ها سیاه و سفید نکنیم . آیین خداپرستی ، دیو گریزی ، انسانیت سالاری و آزاد طلبی را پاس بداریم و به راستی بوی فرشته از حرکات و رفتار ما به مشام رسد و فضا را آکنده سازد .
بهمن جاوید ، روزی است که دیروز را پایان داده ، روزی دیگر آفریده باشد . روزهای دیگری که دیگر کسی دلش نخواهد دیروزها باز گردند . جشن آنچه مردم به ضرب باور ، هدایت ، تاریخ و جماعت گرفته اند و سپس به برگزیدگان خویش سپرده اند ، 22 بهمن هر سال شروع گشته ،تا پایان هر سال ادامه می یابد.
در طول سال مردم باید وارثان راستین انقلاب خدا در روی زمین باشند ، به راستی پرهیزگاری اساس عزت گردد ، خدمت به خلق نیز عبادت باشد و هادیان مردم عین خالصان گردند؛ آن سان که سال دیگر ، هوا
لحظه ها د رنگاه من ایرانی
((لحظه ها با هم اند و پیوسته ،وقتی من می نویسم این لحظه ،این لحظه به آن لحظه رسیده،همچنان که امروز فردای دیروز است و فردا به امروز می گوید دیروز))
این گفتمان ،گفتمان رایج من ایرانی است.لحظه ها به خاطر لحظه ای بودنشان بی ارزش ولحظه ای بیش نیستند.ما هیچوقت سعی نمی کنیم از لحظاتمان درست استفاده کنیم،درصورتی که اگر درنگی کنیم و به گذشته بنگریم در می یابیم که تمام وقایع و رویدادهای بزرگ در لحظه ای کوتاه به وقوع پیوسته اند.
هابیل در لحظه ای دستش را به خون برادرش قابیل آلوده کرد
حضرت آدم در لحظه ای کوتاه از بهشت رانده شد
من در لحضه ای نفس گیر معلم شدم
و تو...
رایج شدن واژه طنز(( کشتار گاه وقت)) در مراکز آموزش عالی ایران نشان دهنده ی آن است که من وما ایرانی تا ارزشمند شناختن لحظه ها فاصله ای طولانی داریم.
باور به بی ارزش بودن لحظه ها در نزد ما ایرانیان تا آنجا پیش می رود که دامنه ی آن حتی شاعران بزرگ کشورمان را نیز فرا می گیرد وباعث می شود قیصر امین پور بسیار ی از لحظات زندگیش را کاغذی قلمداد کند و آن را در اغلب اشعارش نشان دهد.
براستی آیا ما ایرانیان که سودای توسعه یافتگی تبدیل به گفتمان رایج زندگیمان شده است،می توانیم بدون توجه به همین لحظات کوتاه سودای بزرگ سالمان را به واقعیت تبدیل کنیم؟
نگاهی کوتاه به فرهنگ عامه ایرانیان مشخص می کند که دست یابی به این امر مهم منوط به زمینه سازی و فرهنگ سازی قدرتمندی در بین مردم کشورمان می باشد.انقلاب پذیر بودن ایرانیان محقق شدن این امر رااگر چه سخت و دشوارولی ممکن الوقوع و قابل انجام نشان می دهد.
مخاطبان بزرگوارم
زمان زندگی ما وتمامی فرصت های بودن ما لحظه ای کوتاه یا بلند بیش تر نیست،این ماییم که آن رابه دقیقه،ساعت،روز،هفته،ماه و سال تکه تکه اش کرده ایم.
بیایید...
بیاییدلحظات زیبا وطلایی زندگیمان را به لحظات کاغذی وشکننده تبدیل نکنیم و آنها را مدام بین گذشته و آینده پاسکاری نکنیم وبا محترم شمردن لحظاتمان به خود و نسل آینده خود احترام بگذاریم.
چشم باز می کنی وناگهان ـناگهان به تدریج در میابی
که همانند نقطه مرکز در میان دایره ای قرار گرفته ای که
نامش را ازقدیم الایام “ زندگی“ گذاشته اند .
بی اختیار آمده ای و گزیری از “مرکز“ نشینی نداری .ترابه
زندگی بسته اند و زندگی را به تو ! تو زنده ای یا خیال
می کنی که زنده ای ؟ به هر حال فرقی نمی کند :
“ زندگی بر گردن افتاده ست یاران ، چاره چیست
چند روزی هر چه باداباد باید زیستن ! “
نفس کشیدن،و البته نفس در قفس کشیدن در لفافه ای
مستعار به تو “ عنایت “ شده است . سربازی شده ای که سر جنگ
نداشته ای اما پیشاپیش در دفتر تقدیر ، نامت در سیاهه شهیدان یا
مفقودالاثرها به ثبت رسیده است ! تو مانده ای و دشتی و سیع در
برابر وظیفه ای دشوار و هول آور بنام نبردی نابرابر که از
قدیم الایام نامش را زندگی گذاشته اند“ .
زندگان حباب حقیقتی غمگین“ اند .
حبابهای لطیف و روحهای شریف برای دفاع از موجودیت
خویش.آنها“مهمات“ کارآمدی غیر از کلمات و سلاح دوربردتری جز قلم ندارند
دست به قلم می بری و خشابش را از کلمات معصوم و لکه دار
– بدون تبعیض – پر می کنی و سپاهیان ویرانگر اندوه وعجز
و ناتوانی را به دوست داشتنی ترین میرانی و شرح این شیوه از خود
“ رانش“ را چو ن چین و چروکی ابدی به پیشانی کاغذ می نشانی
آن گاه دیگران را فرا می خوانی تا “ شرح این هجران و این سوز
جگر“ را از زبان تو بشنوند . آنان به تو گوش می سپارند و شرح ترا
که از این پیش هزاران هزار بار شنیده اند، شگفتا دگرباره تازه وباطراوت می یابند.
یک نکته بیش نیست غم عشق و ای عجب … !
شعر یا مقاله یا قطعه ای ادبی یا هر پدیده مکتوب دیگری راست
به باروئی می ماند که با کلمات و تعابیر و استعاره و تشبیه و کنایه و
الهامش برآورده باشی . عظمت باروی تو به اصالت انگیزه تو در
گزینش غم هایی متشخص و منفرد بستگی دارد . بستگی دارد به
باز بودن چشم احساست . به روی زیبا یا نازیبای آنچه از قدیم الایام
زندگی اش نامیده اند . این گونه است که دفتری از
نوشته ها - خواه ناخواه - رقم می خورد و بر پیشانی اش مهر همیشه
معتبر غم !
گفته اند : بالا بلندترین برجها نیز از روی زمین ، آغاز
می شوند . سراینده بی ادعای این دفتر ، ردیف ها و رجهای اول برج
سرودن را محکم و بهنجار نهاده است تا در منزلگاه “ ثریا “ تازه
متوجه کمی و کاستی ها نشود . همه کم و بیش درخود تجدید نظر
می کنند . شاید ماه یا سالی دیگر من نیزنوشته های خود را به
دیده تردید یا تجدید بنگرم.